|
Saturday, February 14, 2004
●
![]() حالم از هرچي زندگي و آدم به هم ميخوره . دلم ميخواد تف بندازم تو صورت همه اونايي كه دارن حالمو ميگيرن ولي نميتونم بهشون چيزي بگم . دلم ميخواد تمام اين بد بياري هامو بالا بيارم رو زندگيم تا بهش ثابت شه چقدر بدبو و كثيفه . دلم ميخود برم جلو و بزنم تو صورتش انچنان سفت كه دستم تو صورتش فرو بره . دلم ميخواد ازش بپرسم چرا آخه چرا فقط اينو بگه آخه چرااااااااا؟ ![]() ![]() □ نوشته شده در ساعت 12:46 PM توسط negar
........................................................................................
●
![]() نميدونم من به گرماي اون عادت گردم يا اون سرد شده که گرماشو احساس نمي کنم □ نوشته شده در ساعت 1:07 PM توسط negar
........................................................................................
● سلام
آسمون خيلي آبيه نه ؟ ![]() زندگي خيلي قشنگه ، مگه نه ؟ ميشه از سردترين لحظات زندگي زيبا ساخت مگه نه ؟ ![]() □ نوشته شده در ساعت 2:59 PM توسط negar
........................................................................................
●
موندم چه جوري بهش بهش بگم تولدت مبارك كه جوابمو بده . ميدونم صدامو ميشنوه ولي خب نمي تونه بهم جواب بده . كاشكي حداقل ذيشب خوابشو ديده بودم شايد اونجا بهش ميگفتم بابا جون تولدت مبارك ميگفت مرسي دخملم لوس بابايي ، مثل اون موقعها . ولي خب اون الان پيش خداست ميدونم صدامو ميشنوه ولي آخه چرا به دختر لوسش نميگه مرسي بابايي ؟ □ نوشته شده در ساعت 12:22 AM توسط negar
........................................................................................
|
|