|
Friday, January 30, 2004
● *خونه قديمم درست شد ولي فکر نمي کنم برگردم اونجا آخه دارم به اينجا عادت ميکنم و فکر ميکنم اينجا بهتره البته اونجارو خالي نميکنم ولي سعي ميکنم بيشتر اينجا باشم
*امروز يه تجربه جديد داشتم ، اين تجربه يه حس جديد تو من بوجود اورد البته من خيلي وقت پيشا با اين حس آشنا شده بودم ولي امروز کامل بهش رسيدم البته هنوز براي تقويت کردن يا خاموش کردنش هيچ تصميمي ندارم . نميدونم چرا ولي حس ميکنم يه دوراهيه و با اينکه راه رو ميدونم بازم وايسادم نگاه ميکنم ولي مسيرو نميبينم . نميتونم بگم امروز کجا رفتم و احساسم چي بود آخه انقدر فضاي اونجا جديد و نو بود که کلمه هام براش نا مفهومه . يه حس نسبت به خدا دارم که تا حالا اين شکلي نبوده . هميشه دوسش داشتم تا اونجايي هم که بلدم و اعتقاد دارم باهاش حرف زدم ولي اينجوري بهش نگاه نميکردم يعني از اين ديدي که از حدود دو ماه پيش با ديدن يکي از دوستاي خوبم بهش نگاه ميکنم . خيلي جالبه که بعد از حدود ۲۲ سال تازه دارم ميشناسمش و حضورش رو حس ميکنم خيلي خوبه بودنش در کنارم و اينکه يک هست که هر وقت نگاهش کنم بهم لبخند بزنه و هر وقت ميوام باهاش حرف بزنم با حوصله و بدون نق نق بهم گوش کنه اين خيلي خوبه . دلم ميخواد تمام احساسي که داشتم رو بگم تمام اون چيزايي که ديدم رو ولي چيزي نميگم چون فکر ميکنم نمي تونم به اون زيبايي که ديدم توصيف کنم و نويسنده خوبي نيستم فقط ميگم که امروز عصر قشنگي گذروندم عصري کاملا متفاوت با عصر هاي جمعه هاي پيش عصري زيبا و به ياد ماندني . فکر ميکنم خدا ديگه داره کم کم خودشو بهم نشون ميده چون ازش خواسته بودم قبلا ولي تا حالا چيزي نديده بودم ولي خب ديگه دارم ميبينم پس نبايد خودمو بزنم به کوري . اميدوارم بتونم زود به اونجايي که ميخوام برسم . □ نوشته شده در ساعت 1:04 PM توسط negar
........................................................................................
● دو نقطه آفريده شدند براي رفتن و رسيدن به بينهايت .
کم کم خطها شروع کردند به رفتن تا با هم آشنا شدند و بعد از مدتي خواستند كه به هم برسند ولي فهميدند که با هم دو خط موازي هستند پس نمي تونستند روي اون صفحه کوچيک به هم برسند و براي همين با هم قرار گذاشتند در بينهايت به هم برسند ، خط دست چپي گفت بيا مسابقه بديم تا ببينيم کي زودتر ميرسه و كمي هم تفريح كنيم تا اونجا ميرفتند و ميخنديدند گاهي که يکيشون خسته ميشد اون يکي انقدر مي ايستاد تا بهش برسه . از صفحه هاي گوناگون و مختلفي گذشتند صفحه هاي سياهي که از تاريکي نزديک بود هم ديگر رو گم کنند و يا صفحه هاي شلوغي که نمي تونستن تشخيص بدن مسير کدو طرفه . ولي اونها ميرفتند و هيچ چيز جز بينهايت رو نميديدن تا اينکه خط دست راست مدام خسته بود اخه مسيري که اون اومده بود خيلي شلوغ تر و پر دردسر تر بود و تازه اون خيلي شکننده تر از خط دست چپ بود براي همين خط دست چپ از دستش خسته شده بود و مرتب غر ميزد . خط دست راست هم که ديد اوضاع اينجوريه بهش گفت تو تندتر برو من خودمو بهت ميرسونم البته تو بينهايت خط دست چپ هم که خسته شده بود قبول کرد و سريع دور شد . خط دست راست با اينکه خيلي خسته بود ولي سرعت خودشو زياد کرد آخه تو دوري خط دست چپ خيلي سختي ميکشيد و از تنهايي هم متنفر بود براي همين دويـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد ولي وقتي رسيد ديد خط دست چپ با خط دست چپش برخورد کرده و شده خط دست راست اون وقتي پرسيد چرا گفت آخه تو دير رسيدي و من از تنهايي متنفرم ... راستي بالاخره عكس گذاشتم تو وبلاگم □ نوشته شده در ساعت 9:01 PM توسط negar
........................................................................................
● سلام
ميخواستم اول به چند تا از دوستام بگم كه اولا آرين جان رنگ سياه كه هميشه رنگ دلتنگي نيست ، درسته كه رنگ غمگينيه ولي به نظر من خيلي قشنگه اصلا هم با ديدنش احساس افسردگي نميكنم و آقا پوياي عزيز باور كن من زياد سخت نميگيرم . نميدونم چرا دوستام اينجوري فكر ميكنن ، نميگم خيلي خوشحال و خوبم ولي انقدرها هم كه همه فكر ميكنن داغون نيستم فقط يكم دارم با خودم كنار ميام البته شايد اگه خودم هم به يكي از دوستام بر بخورم كه اين شكلي باشه اين فكرو رو بكنم ، شايد تقصير خودمه و خيلي دارم ديگه شلوغش ميكنم ولي اصلا زياد حالم بد نيست و تازه يه چيز ديگه اي هم كه هست من خيلي با اين احساس حال ميكنم خيلي توپـــــــــــــــه . فكر نميكردم بتونم باهاش كنر بيام و جلوش كم ميارم ولي حالا ميبينم اونجوري كه فكر ميكردم نبوده و ميتونم خيلي راحت باهاش زندگي كنم . بعدشم امروز عجب بارون نانازي مياد هوا جون ميده واسه پياده روي ولي خب انقدر امروز كار دارم كه فكر نكنم بتونم استفاده لازمو از اين بارون ببرم . ولي دلم براي گرما تنگ شده ، ديروز داشتم فكر ميكردم چي ميشد بارون ميومد ولي هوا گرم بود و ميشد راحت تر رفت بيرون يا هوا تاريك نميشد ولي خب اينجوري هم همه چيز قشنگه (قابل توجه بعضيا ) .خب از اينا كه بگذريم . جمعه فكر ميكنم روزي باشه كه بخش جديدي تو زندگيم باز بشه البته اگه بشه ولي خب اگه بشه فكر ميكنم تو دوره جديد خيلي تغييرات بوجود بياد حتي تو رنگ وبلاگم . فعلا نميگم چي ميشه تا قطعي بشه و مطمئن بشم . اين چند شبه همش خواباي چرت و پرت و جور واجور ميبينم يا دارم با يه مرده حرف ميزنم يا يكي مرده و همينطور بدون هيچ حركتي بهش نگاه ميكنم . خيلي ترسناكه آخه خيلي از مرده ميترسم و بدتر از اون خواب گربه . حيووني كه با تمام ملوسي و زيباييش ميدونم اخر يه روز باعث سكته من ميشه براي همين سعي ميكنم خسته خسته بشم تا فرصت خواب ديدن نكنم و راحت بخوابم ولي فايده نداره . ديگه نميدونم چي بگم . خيلي چرنديات گفتم نه ؟ □ نوشته شده در ساعت 9:30 PM توسط negar
........................................................................................
● پنجشنبه يكي از دوستام كه حدود 9 ماهي ميشد ازش بيخبر بودم باهام تماس گرفت راستش اصلا اول نشناختمش چون انتظار نداشتم زنگ بزه . جمعه هم مثل روزاي چند سال پيش بود و به قول معروف همه چي بوي قديمارو ميداد . حالا بازم برگشتم تو اون روزا ، روزايي كه با اينكه هيچ روزيش اتفاق خاصي رو به همراه نداشت با اينحال هيچ روزي هم شبيه روز پيش نبود . انقدر ساده بوديم كه بودنمون در كنار هم فقط شادي بود و خنده . انقدر بچه بوديم كه نمي دونستيم اين چيزايي كه ما به خاطرش احساس ناراحتي ميكنيم همش يه مايه سرگرمي درداي بزرگيمونه . حالا هركي واسه خودش كلي كار داره و انقدر سرش گرمه كه خيلي وقتا نميتونه به اون روزا فكر كنه چه برسه به اينكه بخواد حداقل يه روز مثل اون روزا زندگي كنه . البته هرچي سعي كنيم هم نميتونيم حتي يك ساعت نه ببخشيد يك ثانيه از اون موقع ها رو داشته باشيم روزاي خوبي كه الان فقط يادش باعث بوجود اومدن يه لبخند كوچولو و يا مبهم روي لبهاي هر كدوم از ماها ميشه . دلم نگرفنه و اصلا هم احساس نميكنم دلم ميخواد به اون روزا برگردم آخه ميترسم با برگشتن به اونجا بزنم چيزيو خراب كنم و وقتي دوباره به اينجا رسيدم حسرتش رو بخورم فقط دلم ميخواد يكم فقط يه كوچولو روزا به خوبيه اون روزا بشه و يكم از اين جهنمي بودنشون در بياد .
□ نوشته شده در ساعت 11:27 PM توسط negar
........................................................................................
● با اينكه دلم گرفته ولي ميخوام طوري به زندگي نگاه كنم كه جلوش كم نيارم تازه فهميدم اگه خوب بهش نگا كني خوش خود به خود خوب ميشه ، باور كن
مثلا اينجوري : گاه آسان نيست كه خندان با جهان روبرو شوي ، هنگامي كه دلي پر درد داري . شهامتي بس بزرگ ميخواهد ، بازگشت به خويشتن و دست يافتن به نيروي درون و بدان كه فردا روز ديگري خواهد بود با رهاوردهايي نو اگر بتواني بردبار بماني و فردا را ببيني... از نو آدمي خواهي شد پرتوانتر با درك افزون و به خود ميبالي كه به اين بردباري توانا بوده اي كتي اوبارا ---------------------------------------------------------- نميدونم چي بگم ديگه مثل قديما حرفي ندارم بزنم ولي ميدونم خوب ميشم . تنهام نذاريدا منو با كامنتهاي دوست داشتنيتون اميدورا به موندن كنيد □ نوشته شده در ساعت 12:11 PM توسط negar
........................................................................................
● اين روزا هوا هم ديگه نميدونه چي كار كنه در عرض 2 ثانيه از حالت آفتابي به ابر و بارون تبديل ميشه . بعد كه شروع ميكني دلتو صابون زدن كه آخ جون ميري زير بارون و كلي راه ميري يه دفعه ميبيني دوباره آفتاب با همون شدت اول داره خودشو از پشت ابرا ميكشه بيرون . يكي نيست به اين خورشيد خانم بگه بابا الان زمستونه بذار ابرا بيان بارون بباره ، هوا سرد باشه تا بعدا كه تابستون اومد دلمون واسه سرما تنگ بشه . اين رسمش نيست هوا گرم باشه و سرمايي در كارنباشه . اونوقت دونه هاي برف انقدر تو دل ابرا ميمونن كه ديگه دلشون نميخواد بيان بيرون و ما ديگه حتي رنگ سفيد برف رو هم نميبينيم .
دلم برف ميخواد ولي حتي بارون هم نيست هردفعه يه كوچولو مياد خودشو نشون ميده و ميره .الان خيلي وقته انقدر برف نبوده كه بتونيم يه آدم برفي گنده درست كنيم و كلي هم گلوله برفي ( البته منظورم تو حياط خونمونه ) دلم ميخواد تو برفا دراز بكشم وسردم بشه دلم ميخواد انقدر برف زياد باشه كه وقتي دراز ميكشم گم شم تو برف ، تو اون سفيدي سرد ، سفيدي سردي كه با كلي غرور روي زمين ميشينه ولي با گرماي كوچيكي آب ميشه و ميره تو زمين و ديگه اثري از اون جز كمي رطوبت نيمونه . آآآآآآآآآآآآآآآخ كه چقدر دلم براي يه عالمه برف تنگ شده . □ نوشته شده در ساعت 11:22 PM توسط negar
........................................................................................
● سلام
بالاخره اينجا رديف شد و من دوباره يه جا ماوا گرفتم . حالا ديگه بازم حرف ميزنم . . امشب يه حس خوب دارم و اميدوارم تا فردا شب همين حس رو داشته باشم چون لازمش دارم . اين چند روزه خيلي گرفته بودم ولي از لحظه اي كه اومدم اينجا و حالا با كمك مهناز درست شده ديگه حالم توپه توپه . آخه بحث همون بحث عادته , منم خيلي عادت كرده بودم و تو اين يه ماهه خيلي دلم گرفته بود ولي خب همه چيز تموم شد □ نوشته شده در ساعت 12:43 PM توسط negar
........................................................................................
● سلام
نمي دونم چرا كاراي اين خونه جديد درست نميشه . ولي من مينويسم تا در و ديوارش رنگ بشه و دكور سازيش عوض بشه . خيلي خوشحالم كه مي تونم بنويسم و دوباره دوستام بيان خونم . فقط خدا كنه زودتر روبه راه شه اينجا فعلا □ نوشته شده در ساعت 9:21 PM توسط negar
........................................................................................
● سلام دوستان
من مجبور شدم يه سفر اينترنتي بكنم بيام اينجا . اين شروعه يه دوره جديده . برام دعا كنيد □ نوشته شده در ساعت 12:10 PM توسط negar
........................................................................................
|
|