Saturday, February 14, 2004



حالم از هرچي زندگي و آدم به هم ميخوره . دلم ميخواد تف بندازم تو صورت همه اونايي كه دارن حالمو ميگيرن ولي
نميتونم بهشون چيزي بگم . دلم ميخواد تمام اين بد بياري هامو بالا بيارم رو زندگيم تا بهش ثابت شه چقدر بدبو و كثيفه . دلم ميخود برم جلو و بزنم تو صورتش انچنان سفت كه دستم تو صورتش فرو بره . دلم ميخواد ازش بپرسم چرا آخه چرا فقط اينو بگه آخه چرااااااااا؟





........................................................................................

Sunday, February 08, 2004



نميدونم من به گرماي اون عادت گردم يا اون سرد شده که گرماشو احساس نمي کنم





........................................................................................

Tuesday, February 03, 2004

● سلام
آسمون خيلي آبيه نه ؟




زندگي خيلي قشنگه ، مگه نه ؟ ميشه از سردترين لحظات زندگي زيبا ساخت مگه نه ؟






........................................................................................

Sunday, February 01, 2004



موندم چه جوري بهش بهش بگم تولدت مبارك كه جوابمو بده . ميدونم صدامو ميشنوه ولي خب نمي تونه بهم جواب بده . كاشكي حداقل ذيشب خوابشو ديده بودم شايد اونجا بهش ميگفتم بابا جون تولدت مبارك ميگفت مرسي دخملم لوس بابايي ، مثل اون موقعها . ولي خب اون الان پيش خداست ميدونم صدامو ميشنوه ولي آخه چرا به دختر لوسش نميگه مرسي بابايي ؟





........................................................................................

Friday, January 30, 2004

● *خونه قديمم درست شد ولي فکر نمي کنم برگردم اونجا آخه دارم به اينجا عادت ميکنم و فکر ميکنم اينجا بهتره البته اونجارو خالي نميکنم ولي سعي ميکنم بيشتر اينجا باشم
*امروز يه تجربه جديد داشتم ، اين تجربه يه حس جديد تو من بوجود اورد البته من خيلي وقت پيشا با اين حس آشنا شده بودم ولي امروز کامل بهش رسيدم البته هنوز براي تقويت کردن يا خاموش کردنش هيچ تصميمي ندارم . نميدونم چرا ولي حس ميکنم يه دوراهيه و با اينکه راه رو ميدونم بازم وايسادم نگاه ميکنم ولي مسيرو نميبينم . نميتونم بگم امروز کجا رفتم و احساسم چي بود آخه انقدر فضاي اونجا جديد و نو بود که کلمه هام براش نا مفهومه . يه حس نسبت به خدا دارم که تا حالا اين شکلي نبوده . هميشه دوسش داشتم تا اونجايي هم که بلدم و اعتقاد دارم باهاش حرف زدم ولي اينجوري بهش نگاه نميکردم يعني از اين ديدي که از حدود دو ماه پيش با ديدن يکي از دوستاي خوبم بهش نگاه ميکنم . خيلي جالبه که بعد از حدود ۲۲ سال تازه دارم ميشناسمش و حضورش رو حس ميکنم خيلي خوبه بودنش در کنارم و اينکه يک هست که هر وقت نگاهش کنم بهم لبخند بزنه و هر وقت ميوام باهاش حرف بزنم با حوصله و بدون نق نق بهم گوش کنه اين خيلي خوبه .
دلم ميخواد تمام احساسي که داشتم رو بگم تمام اون چيزايي که ديدم رو ولي چيزي نميگم چون فکر ميکنم نمي تونم به اون زيبايي که ديدم توصيف کنم و نويسنده خوبي نيستم فقط ميگم که امروز عصر قشنگي گذروندم عصري کاملا متفاوت با عصر هاي جمعه هاي پيش عصري زيبا و به ياد ماندني . فکر ميکنم خدا ديگه داره کم کم خودشو بهم نشون ميده چون ازش خواسته بودم قبلا ولي تا حالا چيزي نديده بودم ولي خب ديگه دارم ميبينم پس نبايد خودمو بزنم به کوري . اميدوارم بتونم زود به اونجايي که ميخوام برسم .






........................................................................................

Wednesday, January 28, 2004

● دو نقطه آفريده شدند براي رفتن و رسيدن به بينهايت .
کم کم خطها شروع کردند به رفتن تا با هم آشنا شدند و بعد از مدتي خواستند كه به هم برسند ولي فهميدند که با هم دو خط موازي هستند پس نمي تونستند روي اون صفحه کوچيک به هم برسند و براي همين با هم قرار گذاشتند در بينهايت به هم برسند ، خط دست چپي گفت بيا مسابقه بديم تا ببينيم کي زودتر ميرسه و كمي هم تفريح كنيم تا اونجا
ميرفتند و ميخنديدند گاهي که يکيشون خسته ميشد اون يکي انقدر مي ايستاد تا بهش برسه . از صفحه هاي گوناگون و مختلفي گذشتند صفحه هاي سياهي که از تاريکي نزديک بود هم ديگر رو گم کنند و يا صفحه هاي شلوغي که نمي تونستن تشخيص بدن مسير کدو طرفه . ولي اونها ميرفتند و هيچ چيز جز بينهايت رو نميديدن تا اينکه خط دست راست مدام خسته بود اخه مسيري که اون اومده بود خيلي شلوغ تر و پر دردسر تر بود و تازه اون خيلي شکننده تر از خط دست چپ بود براي همين خط دست چپ از دستش خسته شده بود و مرتب غر ميزد . خط دست راست هم که ديد اوضاع اينجوريه بهش گفت تو تندتر برو من خودمو بهت ميرسونم البته تو بينهايت خط دست چپ هم که خسته شده بود قبول کرد و سريع دور شد . خط دست راست با اينکه خيلي خسته بود ولي سرعت خودشو زياد کرد آخه تو دوري خط دست چپ خيلي سختي ميکشيد و از تنهايي هم متنفر بود براي همين دويـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد ولي وقتي رسيد ديد خط دست چپ با خط دست چپش برخورد کرده و شده خط دست راست اون وقتي پرسيد چرا گفت آخه تو دير رسيدي و من از تنهايي متنفرم ...



راستي بالاخره عكس گذاشتم تو وبلاگم






........................................................................................

Monday, January 26, 2004

● سلام
ميخواستم اول به چند تا از دوستام بگم كه اولا آرين جان رنگ سياه كه هميشه رنگ دلتنگي نيست ، درسته كه رنگ غمگينيه ولي به نظر من خيلي قشنگه اصلا هم با ديدنش احساس افسردگي نميكنم و آقا پوياي عزيز باور كن من زياد سخت نميگيرم . نميدونم چرا دوستام اينجوري فكر ميكنن ، نميگم خيلي خوشحال و خوبم ولي انقدرها هم كه همه فكر ميكنن داغون نيستم فقط يكم دارم با خودم كنار ميام البته شايد اگه خودم هم به يكي از دوستام بر بخورم كه اين شكلي باشه اين فكرو رو بكنم ، شايد تقصير خودمه و خيلي دارم ديگه شلوغش ميكنم ولي اصلا زياد حالم بد نيست و تازه يه چيز ديگه اي هم كه هست من خيلي با اين احساس حال ميكنم خيلي توپـــــــــــــــه . فكر نميكردم بتونم باهاش كنر بيام و جلوش كم ميارم ولي حالا ميبينم اونجوري كه فكر ميكردم نبوده و ميتونم خيلي راحت باهاش زندگي كنم .
بعدشم امروز عجب بارون نانازي مياد هوا جون ميده واسه پياده روي ولي خب انقدر امروز كار دارم كه فكر نكنم بتونم استفاده لازمو از اين بارون ببرم . ولي دلم براي گرما تنگ شده ، ديروز داشتم فكر ميكردم چي ميشد بارون ميومد ولي هوا گرم بود و ميشد راحت تر رفت بيرون يا هوا تاريك نميشد ولي خب اينجوري هم همه چيز قشنگه (قابل توجه بعضيا ) .خب از اينا كه بگذريم .
جمعه فكر ميكنم روزي باشه كه بخش جديدي تو زندگيم باز بشه البته اگه بشه ولي خب اگه بشه فكر ميكنم تو دوره جديد خيلي تغييرات بوجود بياد حتي تو رنگ وبلاگم . فعلا نميگم چي ميشه تا قطعي بشه و مطمئن بشم .
اين چند شبه همش خواباي چرت و پرت و جور واجور ميبينم يا دارم با يه مرده حرف ميزنم يا يكي مرده و همينطور بدون هيچ حركتي بهش نگاه ميكنم . خيلي ترسناكه آخه خيلي از مرده ميترسم و بدتر از اون خواب گربه . حيووني كه با تمام ملوسي و زيباييش ميدونم اخر يه روز باعث سكته من ميشه براي همين سعي ميكنم خسته خسته بشم تا فرصت خواب ديدن نكنم و راحت بخوابم ولي فايده نداره .
ديگه نميدونم چي بگم . خيلي چرنديات گفتم نه ؟






........................................................................................